|
|
|
راه های نو را در می نوردم زیرا که کلامی نو به من روی کرده است.(فردریش ویلهلم نیچه) |
|
موهایش را از پشت بسته در اندرون خود خزیده و آرام می خرامد.بینی نوک تیزش به جلو خم شده و لب های آویزانش هیبتی مردانه به او داده است. موهایش ژولیده است و از پشت به طلایی می گراید. ردای بلندش بیشتر به چادر می ماند تا لباس شب زنان! در لباسش اندک ستارگانی سوسو می زنند. دستان اش در چادرش پنهان است اما گویی انگشتی از زیر آن بیرون زده و چشم ها و گوش هایی را نشانه گرفته است. چشم ها و گوش هایی سرشار از شهوت مردانه. ستارگان ِ سوسوزن ِ پیراهنش در محیط پیرامونش نیز آویزانند! احاطه اش کرده اند و یکی از همه درشت تر! گویی که سرور همه شان باشد! چشم ها و گوش ها و آلت ها پیکره اش را که در لفاف چادر سیاه پوشیده شده است در برگرفته اند! گویی همه می خواهند بدانند در زیر لباسش چه دارد! با اینکه همه می دانند! کوتوله ای به او نزدیک می شود یکی از ستاره های سوسوزن پیراهن زنک را در آلتش کاشته! شاید که کوتوله ستاره ها را در پیرهن زن کاشته باشد! کوتوله ی منحوس ارّه ای در دست دارد و نیمی از پیکره اش حیوان است. حیوان دم کوتاه ِ پشت قرمز. اره اش را به تن ِ سیاه ِ زنک می کشد...آرام...آرام... و زنک همچنان ایستاده است بی هیچ اشاره ای بر غمی که می سایدش.همچنان سیاه و زشت و کدر با ستاره هایی بر تن اش.
*برای همه ی زنانی که به حق ِ خود فکر نمی کنند.
+
نوشته شده در ساعت توسط ساره
|
پسرک چوب را به تن کوپه ی شن کوبید؛ اندکی آن را هل داد و تا آن جا که می توانست در شن فرو برد سنگی برداشت تا سازه اش را محکم تر سازد.سنگ می افتاد و پسرک در تلاشی بازیگوشانه سنگ دیگری می یافت. کوبید و کوبید آن زمان که گمان کرد چوب در همان جایی که باید فرو رفته است،سنگ به دست به سوی پدرش که در حال بیل زدن بود دورتا دور کوپه ی شن دوید. نگاهی به پدرش کرد دماغش را با آستینش گرفت و باز به سوی سازه اش بازگشت.سنگ را به طرفی پرتاب کرد و چوب را از جا درآورد این بار چوب را چون خنجری بر تن کوپه ی شن فرود آورد.گویی لذت مداوم را می بلعد پی در پی ضربه می زد تا که پدرش دستانش را حلقه کرد دورتادور شکمش را گرفت و پسرک را با آن پاچه های آویزان ِ چرک بلند کرد وبه پایین کوپه رها کرد. و پسرک گم شد. پدر فرغون خالی را به سمت انبار برد و ماسه و شن تنها ماندند. بتهوون می نواخت به یمن وجود صفحه ی مغناطیسی وماکارونی با سویا. در ِصورتی توالت باز بود و بوی گندش _گمانم_ به سمتم می خرامید. همه جا بوی انسان می آمد حتی از درون دل و روده ی هزارپای نارنجی. پسرک آمد! این بار با پلاستیک به جان کوپه افتاد. از آغوش مادرش گریخته بود.می کند و می کند و هرچه حاصل حفاری اش بود در پای درخت می ریخت. بوی انسان می آمد. پسرک انسان بود و بی گناهانه مرا می نگریست.
+
نوشته شده در ساعت توسط ساره
|
توالی سلسله وار روزهای کرم خورده ی مغرور و بی احساس که موجودات پلشت و پلید چون انسان را آفرید بر سرگیجه ام می افزاید. لعنت بر این کره ی مست ِ رقصان! لعنت بر این مهر مادرش! لعنت بر این مهتاب فرزندش! لعنت بر من! انسان ! تو را دوست دارم! تو ای انسان! انسان مغرور ِ پراحساس ِ مست ِ رقصان ِ زوال مند! تو ای انسان! موجود دوپای شکست پذیر! تو ای انسان! موجودی که تمام اختیارت در دستان ِ آلت دراز و " سینه های عاج مانند ات " است. تو ای انسان! موجود ِ درازپای ِ کوته گوش دست دراز! تو ای انسان! که همه ی وجودت را در معده ات ریخته اند تا انرژی بیافرینند برای آلتت! تو ای انسان! که اگر نشاشی ، شاشیدن از چشمانت میبارد! و اگر روده ات خالی نشود تمام هوا را به گند تو ای انسانِ! موجود ِ پلید ِدر حال تکامل که تکاملت را با ساختن زباله های فضایی و بمب های خوشه ای به رخ ِ زمین ِ ناچارِ مغموم می کِشی! تو ای انسان! که رسانه را می سازی تا ذهن ِ درویش ِ مردمان را درویش تر سازی! تو ای انسان! که فاضلاب های شهرت را با لذت می بلعی! تو ای انسان! تویی که دست ِ فرزندت را می گیری و دانه دانه تخم ِ علف ِ هرز در آن می کاری! تو ای انسان... چگونه تو را دوست بدارم؟! این همه تضاد است؟ که باشد! معده ام خالی است و کرم ها در انتظارش! و چه لذتی است بلعیدن ِ این همه کرم!
+
نوشته شده در ساعت توسط ساره
|
انسان در قاب تن اش گرفتار است،گرفتاری ای بس بزرگ و دوست داشتنی تا آن زمان که حیات خویش را به سخره نگرفته باشد. قاب ِ تن ِ شیشه ای پیشکش ِ کیهان به اوست، مهرِ مادری ِ زمین با اکسیژن و نیتروژن و جوّ اش حامی ِ وی و مهر ِ مهر، این پاک نگاهبان ِ آسمان ِ روز، حامی ِ مادرش زمین. زمین در میان خواهران و برادرانش از پیکر مهر سرشار می شود. ناهید بر آسمان شب اش حکمرانی می کند وبرادر بزرگ اش مشتری خرده سیارک ها و ستاره های دنباله دارِ مزاحم را می بلعد تا که زمین ِ کوچک ِ بارور همچنان آبی بماند. ماه همدم مهربان زمین ، همدمی که که از جان ِ زمین زاده شده در محوراش او را به رقص وامیدارد و جزر و مد را به او هدیه می کند . بهرام ِ سرخ - خدای جنگ - این برادر ِکوچک که بزرگترین قله ی منظومه -اُلمپیوس- را بر دل آویخته، در چرخش مداری و میزبانی ِ حیات با زمین کوس ِ برابری می زند. زمین بسترِ وجود خویش را برای موجودات گسترانده است از گیاهان گرفته تا حشرات و همه در جنگ ِ گاه نابرابر ِ زیستن شرکت جسته اند.درختان ِ پای در خاک و دست در آسمان، شگفتی ِ طبیعت اند در صعود به آسمان برخلاف جاذبه ی زمین و گذاردن ِ شیره ی خاک در میوه های آبدار و بخشش ِ اکسیژن به شش های جانداران. انسان، گونه ای از هزاران گونه ی ساکن در زمین است ، تکامل یافته از اولین ترکیب کربن و هیدروژن ، ثمره ی انفجار بزرگ و یونش هیدروژن، بازمانده ی عصر تاریک ِ کیهان و غرق در ماده ی تاریک کیهانی ، جان بسته به زمین درانبساط عظیم فضا-زمان و بسیار نزدیک به گونه ی شامپانزه هاست. انسان هوموساپینس تکامل یافته ی نئاندرتال های ابزارساز، سازنده ی زیگورات چغازنبیل ، صورتک های ایلامی، معبد پارتنون، معابد هندوها، اهرام سه گانه، استون هنج، پارسه ، دیوار بزرگ چین،مجسمه های عظیم بامیان، دروازه ی ایشتر، برج ایفل ، تاج محل، باغ های معلق بابل، هرم کوکولکان مایا ها،ماچو پیکچو اینکاها و سراینده ی ِ شاهنامه ، ایلیاد و اودیسه و اوستا، ابداع کننده ی سازها ، کاشف برق ، خالق ِ پیشران های فضایی و مالک ِ وُیجر در فراسوی مرزهای منظومه ی شمسی است. انسان تن شیشه ای بر زمین اش چنبره زده است،کارخانه های دست ساخته اش برای زمین دود میزایند و پلاستیک های مصرفی اش را در گوشته ی زمین می چپانند.سوسک ها و موش ها در شهرهای انسانی میلولند و جیرجیرک ها و گنجشک ها قربانی اش میشوند قربانی زیستن ِ انسان. انسان کوچک ِ دوپای درازدست دل به زمین و چشم در کیهان بسته است هراسان از مرگ و دلبسته به زندگی ِ کربنی اش. دلنگران اکنون و چشم به اندیشه ی آیندگان اش که او را به یاد آورند، بستایند و بر زندگی ِ قرن بیست و یکمی اش آفرین گویند. انسان های دارای اندیشه و احساس بر زمین حکم می رانند و همه در آنچه که کیهان بدان ها پیشکش کرده شریک اند و "قاب ِ تن ِ شیشه ای" حریم هر کدام از آنهاست. شیشه ای از آن جهت که واسطه ی او و پیرامون اش شیشه ایی است از جنس پندارها و ادراکات کاملا شخصی. شیشه ای به غایت پاک و خوب پرداخت شده که گاه مانع رسیدن صدای اطرافیان اش می شود. محفظه ای شیشه ای که آگاهی ، روزنه هایی برایش می سازد. حریمی که گاه شکنندگی اش از تن ِ علفان نحیف شکننده تر است و گاه سختی اش از فولاد آبدیده سخت تر.حریمی که اندیشه هایش آن را سنگین و مطلق می سازد آنچنان سنگین که چشمان شیشه ای،دیگری را نمی فهمد و حواس پنج گانه راهی برای درک مطلق جهان ناپایدار می گردد.تن ِ شیشه ای نزدیک و دور می شود،می فهمد و نمی فهمد و حریم همچنان در پی ِ حفظ خویش ، زندگی می بخشد.
+
نوشته شده در ساعت توسط ساره
|
و قلبم، دریای خون. و مهرت، سیاهی شب. تپش های قلبم به کدامین سوی خونشان را جاری می کند؟ رگه های سرخی که به سیاهی می پیوندند، رگه هایی که مرا به یاد رودخانه ی آمازون می اندازد. شگفت، بی نظیر، یگانه، خدای من این دریای آمازون است. سیاهی غرق در سپیدی! زیبای من! چشمانت را می ستایم و مردم دستانت را. قلب، دریای خون اش را به آمازون چشمانت پیشکش می کند. می پذیری؟ نوش! نوش! غرق می شوم در بوسه هایت و بوی تنت مرا سرمست می کند. زیبای من! «هوای حوصله ابری است» باران می بارد! حوصله ام برایت سر می رود، برای نوشیدن چشمانت، برای بلعیدن بوسه هایت و برای غرق شدن در دریای آغوشت. به گمانم باران حوصله ام، جوی های فاضلاب قلبم را لبریز کرده باشد. که همه ی قلبم، پلشت و سیاه، سپید و نیک، دوستت دارد. زیبای من! مردم دستانم از عطش مردمکانت بی تاب است. مهربانم! کودک من برای هم بازی اش دلتنگی می کند. نازنینم! دریای قلبم، طلوع زیبای مهربانیت را ار ساحل چشمانت به انتظار نشسته است.
+
نوشته شده در ساعت توسط ساره
سوزن چشمانم را به نیش می کشد؛ چشمانی که سوی چشمانت را می بلعد تا که انیمیشن کودکی ام را در اندرونی مغزم بازسازی کند؛ به سیاهی کمان و به چشمگیری میشی که در چشمانت می جنبد، و زبانی که با لب هم پیمان می شود تا که سروش نیوش مهربانیت را در گوشم زمزمه کند.
+
نوشته شده در ساعت توسط ساره
|
از همه سوی به زندگی یورش می بریم حتی با مرگ. زندگی در میان پوچی، با پوچی،از میان پوچی. عبور همیشگی عابرین پیاده از زیر تراس،شلوغی همیشگی شهر و سکوت خفقان آورش در شب،عبور پرسرو صدای ترامواهای پر از "سر" در انگشتان شهر.زندگی بی تفاوت و پرانسان. اوران،شهر رخ در طاعون کشیده و انسان ها دفترهای وقایع نگاری منحصربه فرد و یگانه. طاعون داستان مبارزه است،نه تنها با طاعون که با هرچه که نویسنده خود را در تضاد با آن می داند،مسائلی که در لابه لای ملافه های طاعون زده بیان می شود.زندگی اجتماعی انسان که در آغوش شهری بزرگ به ابتذال کشیده شده است، کلیساها و نمایندگان برحقشان که چون همیشه پای افزار می فرسایندتا حقیقت مطلق فرسوده و کرم خورده شان را در گوش های شنوندگان کرشان بچپانند، و منجی شهر ، انکه تنها اوست که می فهمد و می داند و همه را درک می کند-آنچنان که گویی جانشین خداست- این بار یک پزشک است.پزشکی با گونه های کشیده ، صورتی که با آفتاب بیگانه نیست و چشمان سیاهی که می تواند سیاهی افراد را از چهره شان بشوید تا به انسان ها ، به همه حق بدهد ،تا به دیگران بگوید همان کاری صحیح است که انجامش داده ای . آن زمان که موش ها میمردند،کسی را دیدم که برای موشها سوگواری می کرد،آری!همان کودکی که در لباس طاعونی بورژوایی اش تو صیف شد.کودکان هستند که که موش ها را دارای همان حقی می بینند که انسان را.موش ها میمردند و انسان ها نیز،اما زمانی مرگ موش ها فراموش شد که مرگ انسان ها پیش آمد موش ها میمردند و انسان ها نیز،هر دو قربانی بودند،قربانی باسیل طاعون،اما این موش ها بودند که سیاه بودندو عامل مرگ چراکه ناقل اول بودند!! پزشک همه را می فهمد، همه را جز موش ها ! همراه با پزشک از آسمان شهر به زمین کشیده می شویم تا زیر پنجره ی آن مرد کوتاه قد که سرگرمی بزرگش "تف کردن بر روی گربه هاست " تا خلوت رامبر،تا جزئیات زندگی تارو،اما جای خلوت های پزشک و همسرش،معشوقه ی رامبر،مادر پزشک و تمامی زن های شهر در این جا خالی است.آنقدر که گمان میبری داستان در شهر خیالی و خالی از زنان می گذرد،در تصویری که از شهر بدست می آ وری گویی موش ها هم نرند! انگار که مردها از مردها طاعون می گیرند و میمیرند. گران ، رامبر، تارو، ریو،کتار،مردانی هستند که از زاویه ی دید آن ها داستان،در قسمت ها ی پنج گانه تعریف می شود. همسر ریو میمیرد در دورها و در غربت.اما خواننده نه آن را می شناسد و نه حتی می تواند ویژگی هایش را برشمارد.می دانی که هست اما چه نقشی را ایفا می کند؟ زنی که در ابتدای داستان حذف می شود و بعدها حضورش را در چند خاطره ی مبهم و چند تلگرام می بینیم و چرا می رود؟به سبب بیماری.آیا این بیماری لاعلاج که کار زن را به مرگ می کشاند، راهی برای گریز از توصیف نقش زن نیست؟ موقعیتی که فراهم آمده تا زن حذف شود چنانکه بعدها نیز بی هیچ توضیحی مادر پزشک_جز در مرگ تارو، آن هم به میزان اندک_ حذف شده است. در ترامواها که سرشار از سرند،سر مردان را می بینی، در پیاده روها ، در زیر باران،کافه ها و رقاص خانه ها ،خانه ها_جز آن چند باری که از گریه ها و شیون ها سخن به میان می آید_ و در بیمارستان ها، که اگر هستند،خدمتکارند. کارهای بزرگ را مردان انجام میدهند. ۶۰ سال زمان کمی نیست برای جدا افتادگی از مدرنیته و پیوستگی با سنت اما آیا کامو با چنین قضاوتی درباره ی زن قلم زده است و رمانی نوشته فقط و فقط برای دهه ایی که در آن می زیسته و یا رمانش فراتر از زمان است؟ آیا کامو برنامه ریزی شده زن را حذف می کند؟ حضور خنثی و بی اثر زن در رمان آزارم می دهد. گاه در خلال خواندن رمان آرزو می کنی که زن در هر کالبد جسمانی و به هر نامی که هست کاری انجام دهد،حرفی، عملی، حتی شده کوتاه ، کم اثر، سطحی. زن در این رمان به گونه ای بارز حذف شده است، دلیل آن را نمی دانم و اطلاعات اندکم در مورد ادبیات و کامو اجازه ی قضاوت به من نمی دهد. چند پرسش تنها رهنمایانند و علائمی که فراموششان نکنم. رمان طاعون از دید من، محک زدن انسان ها و بازخوانی قوانین نانوشته ی شهری است که گرد عادت و پوچی آن را فرا گرفته است.طاعونی که میزبان دست و دلبازش موشی است برای "شهرتکانی" ظاهر می شود، همچون زلزله ای،سیلی، و هرچه که بتوان نام مصیبت بر آن نهاد. قوانین نا نوشته و نوشته در ذهن خوابزده ی مردمان بیدار می شوند و خلوت ها مهم، پیوستگی ها آشکار،دردهای همنوع پراهمیت،چشم ها بینا،گوش ها شنوا و خدا در قلب مردمی که به او باور دارند و ندارند،زنده می شود. مستی بیدار می شود در پک های شرابی که مدهوشی را به ارمغان می آورند،چرا که اگر قرار است بمیریم بگذار به شادی و مستی بمیریم و خدا باز میمیرد. ریو و پدر پانلو که در قطب های نا همنام میزیند، قطب های هم نام خویش را در مینوردند چراکه "کودکی مرده است".کودکی بیگناه و سرشار از زندگی و عشق به آینده. چشمانش مرگ موش ها را میدید و چشم در چشم آنها می انداخت تا مردن را زندگی کند."موش سیاه" و پیرمرد آسمی که نخودهایش را از کاسه ای به کاسه ی دیگر می ریزد، گردش دایره وار زندگی را در پیش چشم تصویر می کند،پوچ و عادی و جاودان؛ به مثابه ی ماری که دمش را گاز می گیرد. طاعون به پوچی دامن می زند، پوچی ای که زندگی را زندگی می کند و مرگ را نیز.
+
نوشته شده در ساعت توسط ساره
|
|
انسان در قاب تن اش گرفتار است،گرفتاری ای بس بزرگ و دوست داشتنی تا آن زمان که حیات خویش را به سخره نگرفته باشد.
قاب ِ تن ِ شیشه ای پیشکش ِ کیهان به اوست، مهرِ مادری ِ زمین با اکسیژن و نیتروژن و جوّ اش حامی ِ وی و مهر ِ مهر، این پاک نگاهبان ِ آسمان ِ روز، حامی ِ مادرش زمین.
زمین در میان خواهران و برادرانش از پیکر مهر سرشار می شود.
ناهید بر آسمان شب اش حکمرانی می کند وبرادر بزرگ اش مشتری خرده سیارک ها و ستاره های دنباله دارِ مزاحم را می بلعد تا که زمین ِ کوچک ِ بارور همچنان آبی بماند.
ماه همدم مهربان زمین ، همدمی که که از جان ِ زمین زاده شده در محوراش او را به رقص وامیدارد و جزر و مد را به او هدیه می کند .
بهرام ِ سرخ - خدای جنگ - این برادر ِکوچک که بزرگترین قله ی منظومه -اُلمپیوس- را بر دل آویخته، در چرخش مداری و میزبانی ِ حیات با زمین کوس ِ برابری می زند.
واین زمین ، زمین ِ ِکوچک ِنرم _نرمی ای به ظرافت ِ پیوندهای ِ اتم های ِ اکسیژن _تن ِ شکننده ی جانداران ِ ساکن اش را می پاید.
زمین بسترِ وجود خویش را برای موجودات گسترانده است از گیاهان گرفته تا حشرات و همه در جنگ ِ گاه نابرابر ِ زیستن شرکت جسته اند.درختان ِ پای در خاک و دست در آسمان که شگفتی ِ طبیعت اند در صعود به آسمان برخلاف جاذبه ی زمین و گذاردن ِ شیره ی خاک در میوه های آبدار و بخشش ِ اکسیژن به شش های جانداران، زندگی می زایند.
انسان، گونه ای از هزاران گونه ی ساکن در زمین است ، تکامل یافته از اولین ترکیب کربن و هیدروژن ، ثمره ی انفجار بزرگ و یونش هیدروژن، بازمانده ی عصر تاریک ِ کیهان و غرق در ماده ی تاریک کیهانی ، جان بسته به زمین درانبساط عظیم فضا-زمان و بسیار نزدیک به گونه ی شامپانزه هاست.
انسان هوموساپینس تکامل یافته ی نئاندرتال های ابزارساز، سازنده ی زیگورات چغازنبیل ، صورتک های ایلامی، معبد پارتنون، معابد هندوها، اهرام سه گانه، استون هنج، پارسه ، دیوار بزرگ چین،مجسمه های عظیم بامیان، دروازه ی ایشتر، برج ایفل ، تاج محل، باغ های معلق بابل، هرم کوکولکان مایا ها،ماچو پیکچو اینکاها و سراینده ی ِ شاهنامه ، ایلیاد و اودیسه و اوستا، ابداع کننده ی سازها ، کاشف برق ، خالق ِ پیشران های فضایی و مالک ِ وُیجر در فراسوی مرزهای منظومه ی شمسی است.
واکنون انسان های اندیش مند و احساس ورز بر زمین حکم می رانند و همه در آنچه که کیهان بدان ها پیشکش کرده شریک اند و "قاب ِ تن ِ شیشه ای" حریم هر کدام از آنهاست. حریمی که گاه شکنندگی اش از تن ِ علفان نحیف شکننده تر است و گاه سختی اش از فولاد آبدیده سخت تر.حریمی که اندیشه هایش آن را سنگین و مطلق می سازد آنچنان سنگین که چشمان شیشه ای،دیگری را نمی فهمد و حواس پنج گانه راهی برای درک مطلق جهان ناپایدار می گردد.تن ِ شیشه ای نزدیک و دور می شود،می فهمد و نمی فهمد و حریم همچنان در پی ِ حفظ خویش ، زندگی می بخشد.
شیشه ای از آن جهت که واسطه ی او و پیرامون اش شیشه ایی است از جنس پندارها و ادراکات کاملا شخصی. شیشه ای به غایت پاک و خوب پرداخت شده که آگاهی ، روزنه هایی برایش می سازد. محفظه ای شیشه ای که گاه مانع رسیدن صدای اطرافیان اش می شود، مانعی که سو ء تفاهم ها و جنگ ها را میسازد. جنگ هایی خانمان برانداز در پوسته ی ناپایدار زمین. جنگ هایی که تن رنجور بشرییت را می خشکاند.از جنگ گفتن بس است که مایه ی بی آبرویی ِمن و گونه ی اندیشه ورز و احساسمند است.
انسان تن شیشه ای بر زمین اش چنبره زده است و برای درک لذت بودن جفت گیری میکند!
کارخانه های دست ساخته اش برای زمین دود میزایند و پلاستیک های مصرفی اش را در گوشته ی زمین می چپانند.سوسک ها و موش ها در شهرهای انسانی میلولند و جیرجیرک ها و گنجشک ها قربانی اش میشوند قربانی زیستن ِ انسان.
انسان کوچک ِ دوپای درازدست دل به زمین و چشم در کیهان بسته است هراسان از مرگ و دلبسته به زندگی ِ کربنی اش. دلنگران اکنون و چشم به اندیشه ی آیندگان اش که او را به یاد آورند، بستایند، جاودانه کنند و بر زندگی ِ قرن بیست و یکمی اش آفرین گویند.
این است زندگی من و گونه ام.
تو که مرا می خوانی با کلمات نوشته ام مرا به خاطر آور!
مرا در کالبدِ کربنیِ خویش بازنمایی کن !
مرا دوباره بساز !