تبليغاتX
همزیستی ِ شیشه ای
راه های نو را در می نوردم زیرا که کلامی نو به من روی کرده است.(فردریش ویلهلم نیچه)


هیجان صندلی ها.

هیجان من، صندلی های خاموش.

هیجان من،مینی بوس رقصان.

هیجان من ، حفاری!

مینی بوس می رقصد تن من هم در التهاب چرخ های آن.

 تکه های ابر در ولوله ی حسرت،درختان در صفوفِ منظمِ تردید.

همه نا آشنا حتی بوی هوا.

چشم ام در انتظار ، انگشتانم  در اضطراب ، قلب ام نا آرام.

پستی و بلندی راه، پستی و بلندی جانکاهِ تغییر:

نکند راهی که این چنین سخت پیمودم همه توهم کورکورانه ی   پرستاری سرخورده   باشد.

می ترسم.

به بیرون نگاهی ..

جاده پایان ناپذیر .

علی یورد کجاست؟

تنها اسمی. نه تصویری . نه تصوّری.

نازنین خاموش در کنارم.

تنها او را می شناسم با چشم هایی جسور،ابروهایی کشیده،همانند مرضی .دلم برای مرضی برای لبخند آرام و مهربان اش می لرزد،چرا نازنین مثل او نیست؟ چرا کم می خندد ؟ چرا مهربان نیست؟ از خشنیِ رفتار اش روحم می خراشد.

آهنگ می گذارد . نمی دانم که می خواند، اما خوانش اش به تن ام می نشیند. با ریتم ِ نرمی از تحول!

جاده می رود و چشم های من.

چشم هایم در رويا،رویای زیبای چشم های شوخ ِ سرنوشت!

آسفالت به اتمام می رسد در انتهای ِ کوچه ی کشاورز.

راه خاکی در وسوسه ی نوازشِ برگ های پاییزی زیر چرخ ها لم داده است.

مزرعه های گوجه فرنگی،باغ های میوه،موستان،صنوبرها، کلاغ های شاد همه و همه در بخششی بی پایان از زیبایی به چشم هایم سرازیر می شوند.

راه می خرامد.

راه اهسته راه میرود.

آهسته بی آنکه التهاب مرا بفهمد.آهسته بی آنکه عطش ام را بسنجد.آهسته بی آنکه  به لرزش دستان ام بیاندیشد.

جاده می چرخد.

من می چرخم.

صفوف منظم صنوبرها می چرخند.

رخ می نماید.

خفته در کمرکش ِ افق ِ رنگ باخته ی صبح.

تمام قد ایستادم.

رفتم.

خم کوره راهی تنگ مرا به خود  می خواند.

 

دکترحرف می زد، در خماری.

گوش می دادم و نمی دادم.

به چهره ها خیال می سپردم و به کلبه های کوچک باستان شناسان با چهار تایر و چهار پنجره.

نیم نگاهی به آبله روی ِ کوچکِ آرام.

تمام نگاهی به کفش هایم.

هرچه بود دستور استاد،حس کشف ِ ناشناخته ها ، تردیدِ مرموز ِ سخت یا وسوسه ی کفش هایم ، من به بالا کشانده شدم.

به بالا،بالا ، بالاتر...

ترانشه آویزان ِ تن ِ تپه، من آویزان ِ حجم ِ ترانشه، ترانشه آویزان چشم هایم ،چشم هایم در شگفت!

چند مرد .

یکی سرپرست.

آن دو را نمی دانم.

اهمیتی نداشتند،دیواره ها بودند که مسخ ام کرده بودند و بیل و کلنگ!

این سان دچار شدم هر روز بیشتر هر روز دچارتر هر روز غرق تر!

پیش رفتم.

یاد گرفتم.هرچه بیشتر در شگفت تر!

هرچه بیشتر مصمم تر!

هرچه بیشتر کنجکاوتر!

دیواره ها جزیی از سرانگشتان ام و صنوبرها بخشی از خاطره ی محوِ پلک های خاموش ام.

در گمان ام بود که باستان شناسی سرشار از هجمه ی غم آلود ِ مرگ است اما از بوی خاک ِ علی یورد زندگی بود که می بارید.

نرم ، نرم.

نرم نرمک.

به نگاه ها آمیخت ام.

به حامد.

به نازنین.

به نگاه ها آمیخته شدم.

از مرزها گذشتم.

دوست داشتم .

دوست داشته شدم.

آمیخته با سفال های آواره بر موزاییک ِ قرن 21 .

راست بود که از آن کوره راه ِ تنگ برای آخرین بار فرود آمدم .

راست بود که در غم غوطه می خوردم.

راست بود که صدای ِ حامد را شنیدم که می گفت دلم تنگ می شود.

راست بود که او اشک ِ مرا دید.

راست بود که نازنین می خنداند تا گریه نکند...

 

کسی می نواخت.

شومان بود به گمان ام.

گوش می سپارم در خلسه ای از آرامش،در رضایتی آکنده از جسارت.

من باستان شناس شدم.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آذر 1389ساعت   توسط ساره  | 

می دانی جانکاه است پیمودن این سخت راه نو!

کم می آورم این نفس تمامی ناپذیر بی مقصود را.

می دانی، چون مگس بی بالی غرق در تهوع بی بنیان نیستی، بیگانه با چشم هایی که هر روز ستایشم می کند، بیگانه با دست هایی که هر روز تنهایی سرانگشتانم را با آن ها تقسیم می کنم.

بیگانه ام...

+ نوشته شده در  پانزدهم آذر 1389ساعت   توسط ساره  | 

 از همه سوی به زندگی یورش می بریم حتی با مرگ.

 زندگی در میان پوچی، با پوچی،از میان پوچی.

  عبور همیشگی عابرین پیاده از زیر تراس،شلوغی همیشگی شهر و سکوت خفقان آورش در شب،عبور پرسرو صدای ترامواهای پر از "سر" در انگشتان شهر.زندگی بی تفاوت و پرانسان.

اوران،شهر رخ در طاعون کشیده و انسان ها دفترهای وقایع نگاری منحصربه فرد و یگانه.

طاعون داستان مبارزه است،نه تنها با طاعون که با هرچه که نویسنده خود را در تضاد با آن می داند،مسائلی که در لابه لای ملافه های طاعون زده بیان می شود.زندگی اجتماعی انسان که در آغوش شهری بزرگ به ابتذال کشیده شده است، کلیساها و نمایندگان برحقشان که چون همیشه پای افزار می فرسایندتا حقیقت مطلق فرسوده و کرم خورده شان را در گوش های شنوندگان کرشان بچپانند، و منجی شهر ، انکه تنها اوست که می فهمد و می داند و همه را درک می کند-آنچنان که گویی جانشین خداست-  این بار یک پزشک است.پزشکی با گونه های کشیده ، صورتی که با آفتاب  بیگانه نیست و چشمان سیاهی که می تواند سیاهی افراد را از چهره شان بشوید تا به انسان ها ، به همه حق بدهد ،تا به دیگران بگوید همان کاری صحیح است که انجامش داده ای .

آن زمان که موش ها میمردند،کسی را دیدم که برای موشها سوگواری می کرد،آری!همان کودکی که در لباس طاعونی بورژوایی اش تو صیف شد.کودکان هستند که که موش ها را دارای همان حقی می بینند که انسان را.موش ها میمردند و انسان ها نیز،اما زمانی مرگ موش ها فراموش شد که مرگ انسان ها پیش آمد موش ها میمردند و انسان ها نیز،هر دو قربانی بودند،قربانی باسیل طاعون،اما این موش ها بودند که سیاه بودندو عامل مرگ چراکه ناقل اول بودند!! 

پزشک همه را می فهمد، همه را جز موش ها !

همراه با پزشک از آسمان شهر به زمین کشیده می شویم تا زیر پنجره ی آن مرد کوتاه قد که سرگرمی بزرگش "تف کردن بر روی گربه هاست " تا خلوت رامبر،تا جزئیات زندگی تارو،اما جای خلوت های پزشک و همسرش،معشوقه ی رامبر،مادر پزشک و تمامی زن های شهر در این جا خالی است.آنقدر که گمان میبری داستان در شهر خیالی و خالی از زنان می گذرد،در تصویری که از شهر بدست می آ وری گویی موش ها هم نرند! انگار که مردها از مردها طاعون می گیرند و میمیرند. گران ، رامبر، تارو، ریو،کتار،مردانی هستند که از زاویه ی دید آن ها داستان،در قسمت ها ی پنج گانه تعریف می شود.                                                                                                                              

همسر ریو  میمیرد در دورها و در غربت.اما خواننده نه آن را می شناسد و نه حتی می تواند ویژگی هایش را برشمارد.می دانی که هست اما چه نقشی را ایفا می کند؟                                                                                                                                

زنی که در ابتدای داستان حذف می شود و بعدها حضورش را در چند خاطره ی مبهم و چند تلگرام می بینیم و چرا می رود؟به سبب بیماری.آیا این بیماری لاعلاج که کار زن را به مرگ می کشاند، راهی برای گریز از توصیف نقش زن نیست؟ موقعیتی که فراهم آمده تا زن حذف شود چنانکه بعدها نیز بی هیچ توضیحی مادر پزشک_جز در مرگ تارو، آن هم به میزان اندک_  حذف شده است.                             

 در ترامواها که سرشار از سرند،سر مردان را می بینی، در پیاده روها ، در زیر باران،کافه ها و رقاص خانه ها ،خانه ها_جز آن چند باری که از گریه ها و شیون ها سخن به میان می آید_ و در بیمارستان ها، که اگر هستند،خدمتکارند.

 کارهای بزرگ را مردان انجام میدهند.

 ۶۰ سال زمان کمی نیست برای جدا افتادگی از مدرنیته و پیوستگی با سنت اما آیا کامو با چنین قضاوتی درباره ی زن قلم زده است و رمانی نوشته فقط و فقط برای دهه ایی که در آن می زیسته و یا رمانش فراتر از زمان است؟

آیا کامو برنامه ریزی شده زن را حذف می کند؟

حضور خنثی و بی اثر زن در  رمان آزارم می دهد. گاه در خلال خواندن رمان آرزو می کنی که زن در هر کالبد جسمانی و به هر نامی که هست کاری انجام دهد،حرفی، عملی، حتی شده کوتاه ، کم اثر، سطحی.

زن در این رمان به گونه ای بارز حذف شده است، دلیل آن را نمی دانم و اطلاعات اندکم در مورد ادبیات و کامو اجازه ی قضاوت به من نمی دهد. چند پرسش تنها رهنمایانند و علائمی که فراموششان نکنم.

 رمان طاعون از دید من، محک زدن انسان ها و بازخوانی قوانین نانوشته ی شهری است که گرد عادت و پوچی آن را فرا گرفته است.طاعونی که میزبان دست و دلبازش موشی است برای "شهرتکانی" ظاهر می شود، همچون زلزله ای،سیلی، و هرچه که بتوان نام مصیبت بر آن نهاد. قوانین نا نوشته و نوشته در ذهن خوابزده ی مردمان بیدار می شوند و خلوت ها مهم، پیوستگی ها آشکار،دردهای همنوع پراهمیت،چشم ها بینا،گوش ها شنوا و خدا در قلب مردمی که به او باور دارند و ندارند،زنده می شود. مستی بیدار می شود در پک های شرابی که مدهوشی را به ارمغان می آورند،چرا که اگر قرار است بمیریم  بگذار به شادی و مستی بمیریم و خدا باز میمیرد.

ریو و پدر پانلو که در قطب های نا همنام میزیند، قطب های هم نام خویش را در مینوردند چراکه "کودکی مرده است".کودکی بیگناه و سرشار از زندگی و عشق به آینده. چشمانش مرگ موش ها را میدید و چشم در چشم آنها  می انداخت تا مردن را زندگی کند."موش سیاه"

و پیرمرد آسمی که نخودهایش را از کاسه ای به کاسه ی دیگر می ریزد، گردش دایره وار زندگی را در پیش چشم تصویر می کند،پوچ و عادی و جاودان؛ به مثابه ی ماری که دمش را گاز می گیرد.

طاعون به پوچی دامن می زند، پوچی ای که زندگی را زندگی می کند و مرگ را نیز.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1389ساعت   توسط ساره  | 

هر روز تهی تر از نگاه تو می شوم

هر روز تنها تر

هر روز پرتر و تنگ تر....

هر روز عاشق تر!

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آبان 1389ساعت   توسط ساره  | 

تن من در روزگار پیشین و پسین چگونه بوده است؟

نکند زمانی مولکول های زبان من سوسک بوده باشد؟

یا اعصاب مغزی نخاعی ام متشکل از فسفرهای کله ی یک موش؟

ببین که چگونه در هم کوفته می شوم ، تن می سایم ،بلعیده می شوم و سپس از نو زاده می شوم!

می بینی که جاودانم، سوسک کوچک!

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1389ساعت   توسط ساره  | 

پاها می آیند و می روند  با انگشتانی پخ و نازک.

 

"بابا چرا به اینجا دست می کشن؟"

 

عربده می کشد.

دشداشه ی عربی گل های شاداب فرش را می مکد.

چادر می خزد.

بلندگو می خواند و خوانش اش میان همهمه محو می شود.

زنک دعاخوان درون کیف فَشِن اش را  می چرد.

کودک من با صبوری بازو می ترکاند.

بچه ای زنجیر شده به دست پدرش متبلورشده باز می گردد.

 

مردمان مست صحبت اند پشت به منشا تبلور.

 

ومن سیاه پوش نشسته ام و آرامش درون سیاهی لخت چادرم را می بلعم.

 

+ نوشته شده در  ششم تیر 1389ساعت   توسط ساره  | 

میدانی؟ سردرگم ام !

وقتی واژه لب می ترکاند تا مرا " میان دو هجای هستی " آواره کند، پاندول مشوم تا رو به رو شوم با واقعیت ِ تحرک اشیاء که ویژگی فضا را می سازند!

که نمی فهمم اش !

 

وقتی اختر فیزیک مدرن خود را به بازسازی مجبور می کند به چه چیز بایستی تن سپرد؟ مفهوم وازه ها؟مرگ خدا؟ یا حواس پنجگانه ام؟

"لوستراداموس " شاعر فرانسوی قرن ۱۶ میلادی چگونه ۲۰۱۲ را می سراید؟ با قطعییتی صرف از مرکز سیاره ی نپتون؟ که جادوگران برای ِ اکتشاف به آن دست می یازند؟

نمی دانم!

در قطعیتی شگرف از "میلکومدا"  راه شیری را به سمت حباب کیهانی در می نوردم!

شوپنهاور مست کرده بود که می گفت : انسان می تواند آنچه را که قصد می کند انجام دهد اما آنچه که انجام داده لزوما چیزی نیست که قصد کرده بود؟

بدرقه ات کردم به آب ِ اولین حس ام .وقتی اتوبوس می رفت تمام من می رفت.قلبم ایستاده راه میرفت وقتی چشمانت خاطرم را نوازش می کرد.

زندگی

روزنه

چرخ دنده

عشق من!

بوسه هایم را دانه دانه می پرورم تا که بیایی...

دست هایت .... به تمامی مردم اش را می ستایم.

زیبای رنگ های خاکستری!

یادت باشد که یادمان در یاددانی ِ مردمکانمان  می رقصد.

"میدانی؟ با صدای تو نفس می زنم.

حواست جمع،گره را نبری ! "

میدانی از عجایب ۷ گانه ی منظومه مان آخریش می شود" حیات در کره ی زمین"؟

بگو کجا ایستاده ام؟

در واقعیت موهوم؟

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1389ساعت   توسط ساره  | 

خونابه می شوم 

                      و میریزم  

                                  آه از زن بودنم!

 

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط ساره  | 

می خواهم درونت بخزم

                       منگ منگ

                                 ترش ِ ترش

                                                مست ِ مست.

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1389ساعت   توسط ساره  | 

سرشکسته ی خودکار مشکی ام را می کنم. احسان در میان دو لت در کمد در تقلا است. آرام نفس نفس می زند گاهی ناله ای می کند، پتوها را روی هم می چیند، کارش که تمام شد در کمد را می بندد، آرام و ظاهرا بی توجه از کنارم می گذرد. راستش سعی می کند که تمرکزم را حین نوشتن به هم نزند! کتابش را بر می دارد و شروع به ورق زدن می کند. پای راستش را از زانو خم کرده و نوک انگشتانش را تکیه داده است. کف پایش دل آدم را قیلی ویلی می دهد که بخواراندشان تا که بخندد، تا که تمام من بخندد. آن یکی پایش را تکیه گاه کرده و روی فرش گذاشته است. پیرمرد کوچکم عین پسر شش هفت ساله ی کنجکاوی انگشتانش را لای ورق های کتاب می چرخاند. کتاب را زمین می گذارد، انگار که چیزی یادش آمده باشد!

آب می خوری گلی؟

اوهوم!

صدای در یخچال می آید و نفس هایش.

برایم آب می آورد و بی آن که چیزی بگوید کنارم می گذارد. پتوی مسافرتی پر از نقش زنبور زرد و زمینه ی آبی را که از روی ماستی که خودش زده، برداشته تا می کند، مرتبِ مرتب. آن را گوشه ی تخت می گذارد و آرام به سمتم می آید بی آن که حتی نیم نگاهی به دفترم بیندازد. چیزی نمی گوید. سعی می کند آرام از کنارم بگذرد. با کمی تقلا خود را از میان دسته ی صندلی کامپیوتر که دست چپم را به آن تکیه داده ام و میز کامپیوتر رد می کند. تا که دکمه ی آن سه راهه را بزند. کامپیوتر با صدای هن و هن فن درب و داغانش روشن می شود. آرام روی صندلی کوچک مشکی مسافرتی که مامانی از مکه آورده می نشیند تا که به بقیه ی ترجمه اش سر و سامان بدهد.

حتی وقتی صدای کوبیدن دست و پای سعید بر دیوار وسطی اتاقمان تمرکزم را به هم می زند، می گوید:

بنویس عزیزم. بنویس!

از این همه تلاشی که برای خوب بودنم می کند به وجد می آیم ...

+ نوشته شده در  نهم فروردین 1389ساعت   توسط ساره  | 

فرتوت است و در برابر عروس نوپای رقصان ِ سپید تعظیم می کند، عینکی کلفت،پیرهن سبزی نا مرتب،دامن خاکستری ای کج و معوج و کمیتی لرزان!
پیرک های چشم اش  بر خطوط نقاشی شده ی چهره ی عروس بوسه می زند.
آن گوشه ، تک نگاه غمین ِ پسر حس ِ مادرانه ی مادر ِ تک سینه ی رقصان را می بلعد و مادر همچنان می رقصد تاکه لبخند بر سر مجلس بباراند.

 

+ نوشته شده در  سوم فروردین 1389ساعت   توسط ساره  | 

حالمو بهم می زنی پوچی!

حالمو بهم می زنی نیروی شگفت انگیز حیات!

حالمو بهم می زنی سحابی جبار!

هموارکتوس احمق راست قامت برای چه زاده شدی؟

تمام بدنم نثارت کیهان که همه اش مال خودت بوده!

تمام ام از چه ساخته شده؟ از کربن های تن یک سوسک که مبدل به اسفناج شده بود؟

آن هم اسفناجی که از یزد آمده بود؟

آب دهنم را قورت می دهم و فرو می دهم تمام حجم  ِ یک مگس را.

چند روزی است که به انسان که ثمره ی حیات ِ جاوید است نمی نازم. نمی نازم؟ فراتر از آن! ستایش کنندگانش را احمقانی درازگوش می دانم.

چرا هرچه بیشتر می خوانم بیشتر فرو می روم و بیشتر پوچ می شوم؟

آه ! ای ثمره ی هستی! ای انسان! تو از کجای کیهان به بیرون ورقلمبیدی؟

ذهنم تکه تکه می شود و درون منظومه های پنجگانه سحابی جبار میریزد.

ذهنم خالی و پر میشود...هیچ می شود...

انسان ِ ناپایدار ِ پوچ ِ گریزان ِ سست پا!

بی بنیان.

بی ریشه.

بی سنت.

در چالش با سنت.

درگیر با سنت.

تابع سنت.

من زاده ی فقر فرهنگی خویش ام.من زاده ی بی فرهنگی ِ کره ی خاکی ِ مغموم ِ تنهایم که تنهایی اش را با تنهایی ِ خدایش به رخ می کشد.

تصویر پانورامای کهکشان راه شیری در کمان ِ مغزم می تکد، مرا  کش می آورد و چون رنگین کمانی مست به زیر می کشد.

تنگ ام ، به سان ِ کش ِ تنبان ِ مادربزرگ ام،تنگ!

خط ام را درون آفتاب که بگذاری برایت هندی می رقصد شاید هم عربی!

حس ِ ناسیونالیستی ِ منفجر شده ام به حس کیهان دوستی و کیهان پرستی مبدل شده بود که آن هم ترکید ! به سان ِ کش ِ تنبان ِ مادربزرگ ام!

ساعت دیجیتال ِ روی ِ میزم رخ عوض می کند و پیش میرود...

ومن همچنان در خموشی ِ ابر کیهانی مانده ام.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1388ساعت   توسط ساره  | 

آرش این دفعه بهت حق میدم!

پست قبلیم توصیف این تصویر بود،یکی از شاهکارهای هابل،که به سحابی سر اسب معروفه.

من اونو درهیبت یک زن و هیولاهایی در اطرافش بعلاوه ی یک "نیم انسانِ مردِ تبر به دست" در پایین پاش تصور کردم.

 

سحابی سر اسب

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1388ساعت   توسط ساره  | 

موهایش را از پشت بسته در اندرون خود خزیده و آرام می خرامد.بینی نوک تیزش به جلو خم شده و لب های آویزانش هیبتی مردانه به او داده است.

موهایش ژولیده است و از پشت به طلایی می گراید.

ردای بلندش بیشتر به چادر می ماند تا لباس شب زنان!

در لباسش اندک ستارگانی سوسو می زنند.

دستان اش در چادرش پنهان است اما گویی انگشتی از زیر آن بیرون زده و چشم ها و گوش هایی را نشانه گرفته است.

چشم ها و گوش هایی سرشار از شهوت مردانه.

ستارگان ِ سوسوزن ِ پیراهنش در محیط پیرامونش نیز آویزانند! احاطه اش کرده اند و یکی از همه درشت تر! گویی که سرور همه شان باشد!

چشم ها و گوش ها و آلت ها پیکره اش را که در لفاف چادر سیاه پوشیده شده است در برگرفته اند! گویی همه می خواهند بدانند در زیر لباسش چه دارد! با اینکه همه می دانند!

کوتوله ای به او نزدیک می شود یکی از ستاره های سوسوزن پیراهن زنک را در آلتش کاشته!

شاید که کوتوله ستاره ها را در پیرهن زن کاشته باشد!

کوتوله ی منحوس ارّه ای در دست دارد و نیمی از پیکره اش حیوان است. حیوان دم کوتاه ِ پشت قرمز.

اره اش را به تن ِ سیاه ِ زنک می کشد...آرام...آرام...

و زنک همچنان ایستاده است بی هیچ اشاره ای بر غمی که می سایدش.همچنان سیاه و زشت و کدر با ستاره هایی بر تن اش.

 

*برای همه ی زنانی که به حق ِ خود فکر نمی کنند.

+ نوشته شده در  بیست و سوم آذر 1388ساعت   توسط ساره  | 

پسرک چوب را به تن کوپه ی شن کوبید؛ اندکی آن را هل داد و تا آن جا که می توانست در شن فرو برد سنگی برداشت تا سازه اش را محکم تر سازد.سنگ می افتاد و پسرک در تلاشی بازیگوشانه سنگ دیگری می یافت. کوبید و کوبید آن زمان که گمان کرد چوب در همان جایی که باید فرو رفته است،سنگ به دست به سوی پدرش که در حال بیل زدن بود دورتا دور کوپه ی شن دوید. نگاهی به پدرش کرد دماغش را با آستینش گرفت و باز به سوی سازه اش بازگشت.سنگ را به طرفی پرتاب کرد و چوب را از جا درآورد این بار چوب را چون خنجری بر تن کوپه ی شن فرود آورد.گویی لذت مداوم را می بلعد پی در پی ضربه می زد تا که پدرش دستانش را حلقه کرد دورتادور شکمش را گرفت و پسرک را با آن پاچه های آویزان ِ چرک بلند کرد وبه پایین کوپه رها کرد.

و پسرک گم شد.

پدر فرغون خالی را به سمت انبار برد و ماسه و شن تنها ماندند.

بتهوون می نواخت به یمن وجود صفحه ی مغناطیسی وماکارونی با سویا.

در ِصورتی توالت باز بود و بوی گندش _گمانم_ به سمتم می خرامید.

همه جا بوی انسان می آمد حتی از درون دل و روده ی هزارپای نارنجی.

پسرک آمد!

این بار با پلاستیک به جان کوپه افتاد. از آغوش مادرش گریخته بود.می کند و می کند و هرچه حاصل حفاری اش بود در پای درخت می ریخت.

 

بوی انسان می آمد.

پسرک انسان بود و بی گناهانه مرا می نگریست.

  

+ نوشته شده در  بیست و سوم آذر 1388ساعت   توسط ساره  | 

توالی سلسله وار روزهای کرم خورده ی مغرور و بی احساس که موجودات پلشت و پلید چون انسان را آفرید بر سرگیجه ام می افزاید.

لعنت بر این کره ی مست ِ رقصان!

 لعنت بر این مهر مادرش!

لعنت بر این مهتاب فرزندش!

لعنت بر من!

 

انسان !

تو را دوست دارم!

 

تو ای انسان! انسان مغرور ِ پراحساس ِ مست ِ رقصان ِ زوال مند!

تو ای  انسان! موجود دوپای شکست پذیر!

تو ای انسان! موجودی که تمام اختیارت در دستان ِ آلت دراز و " سینه های عاج مانند ات " است.

تو ای انسان! موجود ِ درازپای ِ کوته گوش  دست دراز!

تو ای انسان! که همه ی وجودت را در معده ات ریخته اند تا انرژی بیافرینند برای آلتت!

تو ای انسان! که اگر نشاشی ، شاشیدن از چشمانت میبارد! و اگر روده ات خالی نشود تمام هوا را به گند
می کِشی!

تو ای انسانِ! موجود ِ پلید ِدر حال تکامل که تکاملت را با ساختن زباله های  فضایی و بمب های خوشه ای به رخ ِ زمین ِ ناچارِ مغموم می کِشی!

تو ای انسان! که رسانه را می سازی تا ذهن ِ درویش ِ مردمان را درویش تر سازی!

تو ای انسان! که فاضلاب های شهرت را با لذت می بلعی!

تو ای انسان! تویی که دست ِ فرزندت را می گیری و دانه دانه تخم ِ علف ِ هرز در آن می کاری!

تو ای انسان...

چگونه تو را دوست بدارم؟!

این همه تضاد است؟

که باشد!

معده ام خالی است و کرم ها در انتظارش!

و چه لذتی است بلعیدن ِ این همه کرم!

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1388ساعت   توسط ساره  | 

انسان در قاب تن اش گرفتار است،گرفتاری ای بس بزرگ و دوست داشتنی تا آن زمان که حیات خویش را به سخره نگرفته باشد.

قاب ِ تن ِ شیشه ای پیشکش ِ کیهان به اوست، مهرِ مادری ِ زمین با اکسیژن و نیتروژن و جوّ اش  حامی ِ وی و مهر ِ مهر، این پاک نگاهبان ِ آسمان ِ روز، حامی ِ مادرش زمین.

زمین در میان خواهران و برادرانش از پیکر مهر سرشار می شود.

ناهید بر آسمان شب اش حکمرانی می کند وبرادر بزرگ اش  مشتری خرده سیارک ها و ستاره های دنباله دارِ مزاحم را می بلعد تا که زمین ِ کوچک ِ بارور همچنان آبی بماند.

ماه همدم مهربان زمین ، همدمی که که از جان ِ زمین زاده شده  در محوراش او را به رقص وامیدارد و جزر و مد را به او هدیه می کند .

بهرام ِ سرخ - خدای جنگ - این برادر ِکوچک که بزرگترین قله ی منظومه -اُلمپیوس- را بر دل آویخته، در چرخش مداری و میزبانی ِ حیات با زمین کوس ِ برابری می زند.

زمین بسترِ وجود خویش را برای موجودات گسترانده است از گیاهان گرفته تا حشرات و همه در جنگ ِ گاه نابرابر ِ زیستن شرکت جسته اند.درختان ِ پای در خاک و دست در آسمان، شگفتی ِ طبیعت اند در صعود به آسمان برخلاف جاذبه ی زمین  و گذاردن ِ شیره ی خاک در میوه های آبدار و بخشش ِ اکسیژن به شش های جانداران.

انسان، گونه ای از هزاران گونه ی ساکن در زمین است ، تکامل یافته از اولین ترکیب کربن و هیدروژن ، ثمره ی انفجار بزرگ و یونش هیدروژن، بازمانده ی عصر تاریک ِ کیهان و غرق در ماده ی تاریک کیهانی ، جان بسته به زمین درانبساط عظیم فضا-زمان و بسیار نزدیک به گونه ی شامپانزه هاست.

انسان هوموساپینس تکامل یافته ی نئاندرتال های ابزارساز، سازنده ی زیگورات چغازنبیل ، صورتک های ایلامی، معبد پارتنون، معابد هندوها، اهرام سه گانه، استون هنج، پارسه ، دیوار بزرگ چین،مجسمه های عظیم بامیان، دروازه ی ایشتر،  برج ایفل ، تاج محل، باغ های معلق بابل، هرم کوکولکان مایا ها،ماچو پیکچو اینکاها و سراینده ی ِ شاهنامه ، ایلیاد و اودیسه و اوستا، ابداع کننده ی سازها ، کاشف برق ، خالق ِ پیشران های فضایی و مالک ِ وُیجر در فراسوی مرزهای منظومه ی شمسی است.

انسان تن شیشه ای  بر زمین اش چنبره زده است،کارخانه های دست ساخته اش  برای زمین دود میزایند و پلاستیک های  مصرفی اش  را در گوشته ی زمین می چپانند.سوسک ها و موش ها در شهرهای  انسانی  میلولند و جیرجیرک ها و گنجشک ها قربانی  اش میشوند قربانی زیستن ِ انسان.

انسان کوچک ِ دوپای درازدست دل به زمین و چشم در کیهان بسته است هراسان از مرگ و دلبسته به زندگی ِ کربنی اش.  دلنگران اکنون و  چشم به اندیشه ی  آیندگان اش که او را به یاد آورند، بستایند و بر زندگی ِ قرن بیست و یکمی اش آفرین گویند.

 انسان های دارای اندیشه و احساس بر زمین حکم می رانند و همه در آنچه که کیهان بدان ها پیشکش کرده شریک اند و "قاب ِ تن ِ شیشه ای" حریم هر کدام از آنهاست.

شیشه ای از آن جهت که واسطه ی او و پیرامون اش شیشه ایی است از جنس پندارها و ادراکات کاملا شخصی. شیشه ای به غایت پاک و خوب پرداخت شده که گاه مانع رسیدن صدای اطرافیان اش می شود. محفظه ای شیشه ای که آگاهی ، روزنه هایی برایش می سازد.

حریمی که گاه شکنندگی اش از تن ِ علفان نحیف شکننده تر است و گاه سختی اش از فولاد آبدیده سخت تر.حریمی که اندیشه هایش آن را سنگین و مطلق می سازد آنچنان سنگین که چشمان شیشه ای،دیگری را نمی فهمد و حواس پنج گانه راهی برای درک مطلق جهان ناپایدار می گردد.تن ِ شیشه ای نزدیک و دور می شود،می فهمد و نمی فهمد و حریم همچنان در پی ِ حفظ خویش ، زندگی می بخشد.

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1388ساعت   توسط ساره  | 

و قلبم، دریای خون.

و مهرت، سیاهی شب.

تپش های قلبم به کدامین سوی خونشان را جاری می کند؟

رگه های سرخی که به سیاهی می پیوندند، رگه هایی که مرا به یاد رودخانه ی آمازون می اندازد.

شگفت، بی نظیر، یگانه، خدای من این دریای آمازون است.

سیاهی غرق در سپیدی!

زیبای من!

چشمانت را می ستایم و مردم دستانت را.

قلب، دریای خون اش را به آمازون چشمانت پیشکش می کند.

می پذیری؟

نوش!

نوش!

غرق می شوم در بوسه هایت و بوی تنت مرا سرمست می کند.

زیبای من! «هوای حوصله ابری است»

باران می بارد! حوصله ام برایت سر می رود، برای نوشیدن چشمانت، برای بلعیدن بوسه هایت و برای غرق شدن در دریای آغوشت.

به گمانم باران حوصله ام، جوی های فاضلاب قلبم را لبریز کرده باشد.

که همه ی قلبم، پلشت و سیاه، سپید و نیک، دوستت دارد.

زیبای من!

مردم دستانم از عطش مردمکانت بی تاب است.

مهربانم! کودک من برای هم بازی اش دلتنگی می کند.

نازنینم!

دریای قلبم، طلوع زیبای مهربانیت را ار ساحل چشمانت به انتظار نشسته است.

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم آبان 1387ساعت   توسط ساره 

 سوزن چشمانم را به نیش می کشد؛

چشمانی که سوی چشمانت را می بلعد تا که انیمیشن کودکی ام را در اندرونی مغزم بازسازی  کند؛

به سیاهی کمان و به چشمگیری میشی که در چشمانت می جنبد،

و زبانی که با لب هم پیمان می شود تا که سروش نیوش مهربانیت را در گوشم زمزمه کند.

+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1387ساعت   توسط ساره  | 

سرخ گون گونه اش در قاب چادرش می خندید،رقص مردمکان در صحنه ی سفید چشمانش به هر آنچه سیاهی بود دهن کجی می کرد،گیسوان سیاهش بر پیشانی اش می لغزید و با خاکستری ابروانش بازی می کرد،اما دهانش انار ترک خورده ای را می مانست که دانه های رسیده اش را آماده ی زایش می کرد؛

لبالب ناهمگون،

چون دیواره ی گوری بود که از شدت هراس ساکنش فروپاشیده باشد؛

چون لبان ساحره ای سحرگوی؛

چون خمره ای پر از حشرات؛

زهرگون شرابش را مهیای پذیرایی از قربانی اش میکرد.

و شیارهای این لبان ناهمگون...

چون جاده هایی که به هیچ ختم می شوند.

می خندید(گویی دهانش را برای بلعیدن باز کرده باشد)

و چه زیبا می خندید!

ماری که برای قربانی اش دهان گشوده باشد چه زیباست!

و چه معصوم...

و چه ترحم آور ...

وچه رنجور...

به کدامین سوی خواهد خزید؟

که را خواهد بلعید؟

رویایی بود بلعیدن و بلعیده شدن و خوشا به حال آنکه بلعیده شد!

در کوچه پس کوچه های مار ، کسی فریاد می زد"خدا مرده است!!"  

+ نوشته شده در  ششم آبان 1387ساعت   توسط ساره  |